تبليغاتX
فریاد بی صدا...

بیاد پدر

نمیدانم اگر قلمم را رها کنم تا کجا تاب نوشتن دارد!
این بار واژه واژه ها را در کنار هم می چینم اما با این وجود هم واژه ها برای از تو گفتن کم می آورند!
پدر!
میخواستم همانند تو آئینه ای شوم از جنس باران! اما فهمیدم آئینه شدن هم آنقدرها هم کار آسانی نیست چه برسد از جنس باران شوم!
امروز من پر از غبارم!!
چه حکایت تلخیست قصه ی زندگانیم و چقدر سخت است فراقت!
کاش دیگران هم می فهمیدند که غوغای درون با من چه میکند!
هیچ کس فریاد هایم ا نمی شنود!
بیا مرا بسوی خود ببر که دیگر دل را تاب ماندن نیست!
هنوز ناباورانه به جای خالیت نگاه می کنم و بغضی سنگین گلویم را می فشارد!
با این وجود دهانم را مهر کردم تا دیگران هرچه دلشان می خواهند بگویند!!
اما پدر
اصلا عادلانه نبود رفتنت!
آن روز که تو رفتی من خواب بودم!
و زمانی که من آمدم تو خواب بودی!
کاش آن روز اصلا نخوابیده بودم که امروز بمانم با انبوهی از حسرت و کوله باری از دلتنگی!
اما تو رفتی و داغ سنگینی بر دلم نهادی داغی که هنوز جانم را به آتش می کشاند...
لینک عکس های مراسم تشیع...
http://nezam-mehdi.blogfa.com/post-11.aspx
׀ لینک ثابت׀ نویسنده: مهدی نظام الاسلامی ׀ تاریخ: دوشنبه دهم بهمن 1390 ׀ موضوع: ׀

مهربانی های تو ،نامهربانی های من!

امروز تنها از مهربانی های تو و نامهربانی های خود خواهم نوشت!
خسته شدم آنقدراز نامهربانی ها و بی وفایی هایت نوشتم و دیگران خواندند و پوز خند زدند!
خسته شدم!
کاش می دانستی برای گفتن از تو زبانم همیشه سخن ها دارد و حد و مرزی برای از تو گفتنم وجود ندارد!

میدانم آنقدر از بی وفایی ها و نامهربانی هایت نوشته ام شاید چشمانت دیگر نای باریدن هم نداشته باشند و دلت همانند ابر پاییزی گرفته باشد!

بی گمان دستان مهربان تو بود که مرا به سرزمین آرزوها کشاند و قدم ها ی استوار تو بود که مرا ثابت قدم کرد !
تو آنقدر مهربان بودی که من غرق مهربانی ات گشته ام و جز تو نمی دیدم!
تنها تو مرهمی بودی برای دلتنگی هایم...
درست است که امروز در کنارم نیستی اما من تنها خواهم ماند در انتظار دوباره دیدنت!

می دانم که اینگونه نخواهم ماند و روزی برای دیدنت دوباره خندان خواهم شد و تو روزی خواهی آمد! وحضورو طلوع تو پایانیست بر انتظار من!!!
فریاد بی صدا...

׀ لینک ثابت׀ نویسنده: مهدی نظام الاسلامی ׀ تاریخ: جمعه نهم دی 1390 ׀ موضوع: ׀

خسته ام...

بدان زخم ها و درد هایم  هیچ کدام قصه نیست!!
سرنوشت تلخیست...
 سرنوشت من!!
درد و دل های ناگفته ام در دلم گره خورده، نمیدانم چگونه بیان کنم!
میگویند آسمان هم جایی برای من ندارد!
برای رهایی از این همه سیاهی و دربدری خورشید را به پنجره ی اتاقم نصب کردم که آن هم چیزی جز غروب نشانم نمیدهد!!!
خسته ام از انتظار!
خسته از این همه حسرت واشک ... خسته از این همه ناله و فغان ...
خسته از این شهر خاکستری!
خسته از این زندگی...
اين تنها بخشی از حقيقت تلخ زندگي من است...
میدانم تقصير تقدير نيست... تقصير من است...
در غیابت لحظه هایم نفس گیر شده است!!!
 بغض گلویم را میفشارد چشمانم نیز می بارد !!
اما بی احساس
یک سال برای تو نوشتم و نوشتم ...
نمیدانم  نوشته هایم را خواندی یا نه !
نمیدانم که هنوز مرا یادت هست یا نه؟
اما من هنوز تورا در میان لحظه‌هایم تکرار می‌کنم و واژه ها را برای تو به رقص در می آورم...
نمیدانم چرا اینگونه ساده خودم را فریب می دهم و هر روز به انتظارت می نشینم!!
بی احساس !!!!
تمام نوشته های من از سر احساس است!
نمي دانم كه هنوز هم باید به دنبالت بگردم يا اين كه فقط منتظرت بمانم؟
برای مدتی دیگر چیزی نمینویسم شايد ننوشتنم بهتر ازنوشتم باشد...
هرچند چشمانم گوياي دردي عظيم است كه مهر خاموشي را روي لبهايم زده...
شاید این سرنوشت من است که اینگونه دلشکسته باشم...
برای مدتی من میروم و به تو سلامی میکنم به تلخی یک خداحافظی...
شاید سکوتم بهتر از فریاد واژه ها باشد...
 
فریاد بی صدا

׀ لینک ثابت׀ نویسنده: مهدی نظام الاسلامی ׀ تاریخ: یکشنبه چهارم دی 1390 ׀ موضوع: ׀

فال حافظ شب یلدایم!

سال​ها پیروی مذهب رندان کردم من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه سایه​ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون در خلاف آمد عادت بطلب کام که من نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب                  
تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم که من این خانه به سودای تو ویران کردم می​گزم لب که چرا گوش به نادان کردم کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم گر چه دربانی میخانه فراوان کردم اجر صبریست که در کلبه احزان کردم هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم سال​ها بندگی صاحب دیوان کردم

׀ لینک ثابت׀ نویسنده: مهدی نظام الاسلامی ׀ تاریخ: پنجشنبه یکم دی 1390 ׀ موضوع: ׀

شب یلدا...

عجیب  است که دیگر شب یلدا نه برفی می بارد و نه هوا آنچنان سرد است و نه راز طولانی ترین شب سال را کسی می داند...
اینک حسرت یک شب یلدای برفی بر تن خاکستری این شهر بزرگ مانده...
.دیگر شهر خاکستری فقط بوق وکرنای شب یلدا را دارد .همه چیز تصنعی است .همه چیز رنگی از تزویر دارد...
دیگر این شب یلداها حال و هوای گذشته را ندارد...
و من تنها در این شب  برای  تو می نویسم تا بدانی  چقدر تلخ و سخت می گذرد روزگارم!
روزهایم شده تکرار مکررات گاهی عضلات صورتم درد می گیرد! از خنده های زورکی!
از ساعت ها در جمع بودن و تظاهر به سرخوشی!
خسته و شکسته ام...
اما من هنوز از هم نپاشیده ام، ولی سخت شکسته ام. باور کن...
از شبی که رفتی شب یلدای من آغاز شده...
و تنها برای من
انتظار;
 آشنا ترین واژه برای تنهائی هایم است ...
تنها میخواهم در این شب بیاد چشمانت تفالی بر فال حافظ بزنم تا که شاید فالم این باشد!
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور...
فریاد بی صدا

׀ لینک ثابت׀ نویسنده: مهدی نظام الاسلامی ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ׀ موضوع: ׀

من یک عامه هستم...

امروز بیش از تمامی روزها به عوام بودن خود پی برده ام!
 هیچگاه فکر نکردم جای گامهایی که می گذارم سست است یا محکم
 هیچ گاه بازی شطرنج را دوست نداشته ام چون نمیخواستم با مهره چینی به پیش روم...
اینگونه است که همیشه در بازی سرنوشت بازنده شده ام!
همیشه چوب سادگی ام را خورده ام!
و تنها با دو رنگ آشنا هستم
سپید و سیاه!
و من امروز
در سیاهی سیر می کنم و در انتظار سپیدی نشسته ام!...
من یکی از عوامم!
که به سادگی چوب بازی ها را خوردم!
که سادگی خود را فهمیده تلقی کردم!
که به سادگی حرف های تو را باور کردم!
من یک عامه هستم و هنوز هم در انتظار تو نشسته ام!...

׀ لینک ثابت׀ نویسنده: مهدی نظام الاسلامی ׀ تاریخ: شنبه بیست و ششم آذر 1390 ׀ موضوع: ׀

من میروم.من میروم

نمیدانم از چه می خواهم بنویسم تنها این را میدانم که میخواهم بنویسم ...
دلم برای از تو نوشتن تنگ است! درست است که همین دیروز برایت نوشتم اما نمیدانم چرا تا این یادداشت را با پایان می رسانم دوست دارم یادداشتی دیگر برایت بنویسم!
و شاید هم این آخرین یادداشتی باشد برایت می نویسم!
آنقدر نا امید و خسته ام که دیگر توانی برای ادامه ی زندگی ندارم!
من حتی به همین لحظه ای  که در حال نوشتن هستم امیدی ندارم!
دفتریادداشتم دیگر به آخرین صفحات خود رسیده!
حال و حوصله ای برای نوشتن و مجالی برای نفس کشیدنم نیست!
روز و شب برایم  تفاوتی ندارند ، روزم همچون شب تاریک است!
این روزها انتظارت را بسیار کشیدم و تنها به تو می اندیشیدم شاید بیایی و تو احساسات مرا نادیده گرفتی و نیامدی!
حال من تنها به مرگ می اندیشم و خوب درک کرده ام این موضوع را که هیچ چیز به زیبایی مرگ نیست!
کاش مرا باور می کردی همانگونه که بودم ساده ی ساده!
من نمیتوانستم باورهای امروز دیگران را که از نظر من غلط است بر تنم بپوشانم!
من دیگر آهسته آهسته دارم فرو میریزم!
من میروم...
من خواهم رفت...
شاید تا فردا روزی اثری از من بجای نماند جز تنها همین یادداشت!
صدایم سکوت است و نگاهم تاریک و در پس خیال خود مانده ام!
خسته ام خسته ی خسته!
اگر رفتم خداحافظ !!
بدان تقصیر من نیست و چاره ای هم  نیست راه خود را گم کرده ام!!!
چون به هرجا که میروم تاریکیست....
من میروم.من میروم در یک شب تاریک وسرد...

 فریاد بی صدا

׀ لینک ثابت׀ نویسنده: مهدی نظام الاسلامی ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ׀ موضوع: ׀

آهسته بيا

آهسته بیا و نوشته هایم را بخوان!
چیزی در جوابشان ننویس!
ردی هم از خودت بجای نگذار...
تنها برای من
همان که نوشته ها و حرف های دلم را بخوانی کافیسیت!
من به بی محلی هایت عادت کرده ام...
فریاد بی صدا

׀ لینک ثابت׀ نویسنده: مهدی نظام الاسلامی ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ׀ موضوع: ׀

شعری از قیصر امین پور

نه !
کاری به کار عشق ندارم !
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کنند ...
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم ...
تا روزگار بو نبرد ..
گفتم که !
کاری به کار عشق ندارم...

قیصر امین پور

׀ لینک ثابت׀ نویسنده: مهدی نظام الاسلامی ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ׀ موضوع: ׀

بزرگترین مصیبت...

امروز من به بزرگترین مصیب زندگی دچارم نه آنچه را که در دلم هست  می توانم بنویسم و نه می توانم به زبان بیاروم!
دیگر نه حوصله ی خواندن دارم و نه حوصله نوشتن !
خوب فهمیدم که این همه دلتنگی دیگر نه با خواندن کم می شود،نه نوشتن...
با تو باشم هراسانم و بی تو باشم اینگونه بی قرار!
فریاد بی صدا...

׀ لینک ثابت׀ نویسنده: مهدی نظام الاسلامی ׀ تاریخ: شنبه نوزدهم آذر 1390 ׀ موضوع: ׀

در باره من

خداوندا تو درقرآن جاويدت
هزاران وعده ها دادي
تو خودگفتي كه هرگزنامردان
بهشت را نمي بينند
ولي من ديدم نامرد
مردانی را كه از خون رگ مردم
قصر ها ساختند
خداوندا اگر مردي چنين است
اگر نامردي اين است
به مردي قسم نامرد مردانم
اگر دستي به مردي بيالايم
......................................
استفاده از مطالب وبلاگ
با ذكر منبع


منوی اصلی

· صفحه نخست
· پروفایل
· پست الكترونيك
·


آخرین نوشته ها

· بیاد پدر
· مهربانی های تو ،نامهربانی های من!
· خسته ام...
· فال حافظ شب یلدایم!
· شب یلدا...
· من یک عامه هستم...
· من میروم.من میروم
· آهسته بيا
· شعری از قیصر امین پور
· بزرگترین مصیبت...


لینکهای روزانه

· به ياد پدر مي نگارم
· عکس های مراسم تشییع پیکرمهندس نظام الاسلامي نماينده مردم بروجرد دردوره ششم مجلس شوراي اسلامي و پيام تسليت سيد محمد خاتمي و مهدي كروبي


لینک دوستان

· مهدي كروبي
· آيت الله منتظري
· منتجب نيا
· مهاجراني(مكتوب)
· كريم ارغنده پور
· عباس عبدي
· دكتر معين
· وب نوشته ها (ابطحي)
· سايت خبري نو انديش
· محسن بيات
· چتر نوشت
· تنهايي هاي من
· حجت نظري
· راه سبز
· زاگرسستان
· كروبي شيخ اصلاحات
· مهرداد قرباني(ميان تيتر)
· صداي باران
· فریاد سکوت(رها)
· فرزند شهيد
· سونامي سبز
· امير ابطحي
· مجنون جامانده
· دل نوشته ها
· دل نوشته ها)جاويد فخريان
· بانوي ارديبهشت
· علي رضاتاجريان
· سونامي سبز
· قفس تنهايي
· هميشه بهار
· دل نوشته ای برای من


نوشته های پیشین

موتور جستجوي خبر قطره